خانه » اشعار عاشقانه » غزل عاشقانه نه که از بـوسه‌ی معـشوق بـترسم

غزل عاشقانه نه که از بـوسه‌ی معـشوق بـترسم

یاسر قنبرلو، شاعر جوان با گرایش مذهبی ولی رومانتیک همراه با غزل عاشقانه در حد المپیک!!! این بیت از غزل عاشقانه یاسر قنبرلو را مطالعه کنید و تا متوجه جمله قبل شوید:

نـه کـه از بـوسه ی معـشـوق بـتـرسم؛ هرگز،                    از گـنـاهـی که پـشـیـمـان نـکــند مــی ترسـم!!!

یاسر قنبرلو شاعر بسیار جوان (متولد ۱۳۷۰ در استان قزوین) و موفق کشورمان هست. ایشان یکی از پر تلاش‌ترین شاعران کشورمان هستنند و در سایه‌ همین تلاش‌ها توانسته‌اند در مدت کمی آوازه‌ای بس زیاد در بین مخاطبان شعر معاصر برای خود دست و پا کنند. مجوعه آثار “ناردانه” “ندیده بانی” و “فروشی نیست” از این شاعر پر تلاش منتشر شده‌اند. در نهایت با کمال محبت، امیدواریم شاهد موفقیت روز افزون ایشان در عرصه ادبیات باشیم.
بعد از این بیوگرافی اجمالی در مورد آقای یاسر قنبرلو یک غزل زیبا و دلنواز از ایشان به همراه عکس نوشته یک بیت از ابیات غزل را برایتان آماده کرده‌ایم. امیدواریم که این شعر عاشقانه، دلپسند همراهان عزیز «سئوگی سوزو» باشد.

عکس نوشته عاشفانه

متن غزل عاشقانه یاسر قنبرلو:

باز کـن! فــرق نـــدارد چـــه شــرابــی بـاشـــــد
از در مــســجــد و مــیــخــانــه نـبایــد تــرســیـد

راز بــد مـســت شــدن در خـُم می پـنهان است
سر بکـــش! از دو ســه پـیـمانـــــه نباید ترسـیـد

بگذر از مــردم ســجـّـاده نـشـیــنی کـه هــنـوز
نرسـیــدنــد بــه ایـــمـــان ِ “نـبـایـد ترســـــیـد”

عـاقــلان اهـل سکوت‌اند اگر حـرفی نـیــســت
از هــیاهــوی دو دیــوانـه نــبــایـد تــرســـــیــد

گاهــی از حــادثــه‌ای تــلــخ گـــذشـــتــم امّــا
گـاهــی از هــیـچ‌تـریــن حادثه بـاید تــرسـیــد!

مـن از آن روز کـه قـــومم به شب آلــوده شـود
و خــدا حــکــم به طــوفــــان نـکــند می‌ترسم

مــن از آن مــســجــد و مـــــــحراب فـراوانی که
برکــت ســفــره فـــراوان نــکـــنــد مــی ترسم

نـه کـه از بـوسه ی معـشـوق بـتـرسـم ! هرگز !
از گـنـاهـی که پـشـیـمـان نـکــند مــی ترسـم !

مــن از این زنـدگی ِ ســـخـت اگــــــــر آخرِ کــار
مــرگ را ســـاده و آســـان نکــند می‌تـــرســـم

هــمــه از داشــتــنِ جـان گــران مـــی‌تــرســند
من ولی بـیـشـتـر از بـار گــران مـــی‌تـــرســــم

افـتـخـارم هــمــه‌اش زخـمِ جـگر داشـتـن اسـت
چه کسی گـفـتـه که از زخــم زبان می ترسم!؟

دســــت نانوایی‌تان نیست خدا روزی ِ ماســـت
ای که پنداشته‌اید از غـــــــــم نــان می ترسم!

می‌رسد روز بزرگــــی کـه نمی‌دانم چیست…
من از آن روز… از آن روز… از آن می‌ترســــم…

یاسر قنبرلو

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *